ما اومدیییییییییییییییییییم
سلام سلام
ما بعد از کلی غیبت، دوباره به جمع دوستای گلمون اومدیم ...
این چندوقته کلی سرمون شلوغ بود ، اینقده کار داشتیم که نرسیدم خاطرات پسرم رو بنویسم ...
در پی تدارکات عروسی خاله زینب بودیم ، تاریخ 1/4/1392 همه چیز به خوبی و خوشی سپری شد و خاله رو به خونه بخت راهی کردیم ...
جای همگی خالی بود و خیلی خیلی هم خوش گذشت ، ولی گل پسری یه ذره مامان رو اذیت کرد ... تو این همه آدم میگشتی و میگشتی تامنو پیداکنی و بیای توبغلم ... اونوقت بود که مامانی نمیتونست هیچ کاری بکنه ...
توی بغل مادر جونا و عمه جون هم نمیموندی تا اینکه فرستادمت پیش بابایی تا بتونیم دلی از عزا در بیاریم ...
خوب بگذریم ، ولی جاتون خالی ، خیلی هم خوش گذشت
حالا میریم سراغ گل پسری
تقریبا 1 ماهی هست که همه چیز رو مثل طوطی تکرار میکنی و تمام خواسته هاتو میتونی بهم بفهمونی و شعر های تاب تاب عباسی وبارون میاد نم نم و اتل متل توتوله و یه توپ دارم قلقلی رو بلدی و عاشق شعر حسنی هستی و تا گوشی موبایلمو میبینی سریع میگی حسنی حسنی ، ما هم بی جنبه و تسلیم
البته عکس های زیادی هست که آپ کنم ، که به زودی میزارم
توی عروسی نتونستم که ازت عکس بگیرم ولی بردمت آتلیه که اگه آماده بشن اونا هم میزارم
پسرعزیز تر از جانم ، انشااله عروسی خودت
وااااای که چه دوماد خوشتیپی دارم من


ما اومدیییییییییییییییییییم
